پارت بیست :
تقلایم نتیجه نداد و آرام گرفتم. محکم در بندم کشیده و به نگاهم زل زده بود، خندهام گرفته بود اما او در حرکتی ناگهانی مرا روی دستانش بلند کرد و به اتاق خواب برد.
_ میخندی ها؟ الان نشونت میدم...
شوخی شوخی دوباره کارش را انجام داد و من را آشفته و نگران کرد. خواستم بلند شوم ولی دستم را رها نمیکرد، سرهایمان کنار هم بود، معترضانه گفتم:
_ حالا بازم باید برم قرص بخورم...
باصدای بلند Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
سالی
0طفلی سوگل کاش می تونست با همون کسی که دوست داره ازدواج کنه🥲
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
همیشه اونجوری که آدم دلش میخواد نمیشه🥲
۴ ماه پیشاکرم بانو
0خوبه، گل بود به سبزه نیز اراسته شد....
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
🫣🫣❤️
۴ ماه پیشم
1به به هردم از این باغ بری می رسد 🤔🙏🏻
۵ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
🤕🤕
۵ ماه پیشمریم
1ورقهای ترسناک از زندگی پرویز نمایان میشه🥲
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نگار.م
0گذشته ی سوگل فقط یه نفر بود و در حد بوسه و تمام.. ولی گذشته ی پرویز اووه.. 💔